درباره ما

سایت‌های دیگر

صوتی و تصویری

مقالات

اخبار و گزارشات

اطلاعيه‌ها و بيانيه‌ها

صفحه نخست

 

 

به مناسبت یکمین سالیاد بهزاد کاظمی

بهزادعزیز؛

پس از رفتنت دمی چشم فروبستیم، اشک فروریزان شد، در قطره های اشک خویش غرق شدیم تا با خاطرات زیبایت بی پیرایه شویم، به یکباره شنیدیم که یک سال گذشت، اما باورهایت در اندرون ما حضور دارد.

رود روان زندگی تو هنوز با واژه ها نوشته نشده است، برای من شاید نوشتن درباره ی تو اندکی دشوار

 اما مهم است، هرچند تجربه ها و اندوخته هایمان در سامان نو به معنای ژرف "انسان" پرداخته شد، ولی

 به یقین می ­توان گفت که سرشاری را در عرصه های مبارزاتی به تصویر کشیدی و با روشنگری

 بسیار هوشمندانه، مخاطبانت را به اندیشه ورزی میهمان کردی.

همه می دانیم که روزگارانی به سراسیمگی و بسی دشوار گذشت، گاهی پرتنش و باشتاب و گاهی کند و

 با سکوت خشم؛ اما تو نه فقط سحرگاه، بلکه هر لحظه ی روز، عصر و غروب، شب و نیمه شب، سپیده

 و صبح، همچون گمشده­ای در پی مبارزه، تلاش کردی و در ژرفای وجودت با شکیبایی و عشق

 همچون کمونیستی پویا به سامان یابی سوسیالیسم پرداختی و از هم گسستگی را جهت بخشیدی، جنبش

 زنان را با نگرشی دیگر دامن زدی و برابری کامل زنان و مردان را ترویج کردی تا بستری باشد که

 نیمی از جمعیت جهان به کارزار مبارزاتی با هویت خویش سرعت بخشند، با چالش های بی دریغ

 خویش جنبش کارگری را از قالب های شعاری دور ساختی تا فروشندگان نیروی کار خودشان سرنوشت

 خویش را با نظام استثمار سرمایه رقم بزنند، در هر تشکل سیاسی، اجتماعی دخالت گری رشد یابنده

 بودی و همواره روابط سلسله مراتبی را نکوهش کردی تا معنای برابری را در همه ی عرصه ها نمایان

 سازی و بسیار سخن که در عمل نیز حضوری فعال داشتی و اثرگذار.

مفاهیمی همچون لیاقت، شرافت، شرم، عشق، دوستی، صمیمیت، آزادی و احترام، هویت انسان را

 تشکیل می دهند و همواره در طول تاریخ با انسان زاده شده است و در درون و وجود انسان حضور

 دارند و هیچکدام از این مفاهیم را نمی توان در آکادمی ها یا دانشگاه ها آموخت، آری همه ی این مفاهیم

در تجربه های زندگی و کنش های اجتماعی در وادی اعتراض گری و تغیر خواهی دست یافتنی است.

 اما و اما شرایط نا برابر جامعه ی سرمایه داری، برای اهداف شوم و منافع خویش روابطی را در جامعه

 حکمفرما کرده است که انسان ها به جای تکیه بر ارزش های موجود در درون خویش، به قانونمندی

 های ساختگی و تقلبی که سردمداران نظام سرمایه داری برایشان ایجاد کرده، می پردازند، در نتیجه به

 بیانی دیگر باید گفت "مبارزه لازمه ی زندگی انسانی است و زندگی بدون مبارزه بی معناست." چرا که

انسان با تکیه به همین مفاهیم، به قدرت های درونی بزرگ خویش دست می یابد و می تواند جهانی را

 تغییر دهد.

در یافتن معناها، کوششی پایدار کردی و واکنش انسان ها را در رنج و شادی ارج نهادی تا پایه های

 زندگی انسان به عنوان یک عنصر اجتماعی بر معیارهای ارزشمند تر دیگری استوار گردد که خودشان

 با درک طبقاتی خویش تصمیم بگیرند؛ شاید این رفتار و زیستاری دیگرگونه، جلوه ای ازمفهوم

 "سوسیالیسم از پایین" بود که با خستگی ناپذیری بی پایان خود، اما آگاهانه در پی آن بودی و با نظم

 موجود مبارزه کردی. به گفته ی مولوی: "هر که او بیدارتر، پردردتر    هرکه او آگاه­ تر، رخ زردتر"

 و سرانجام در فراز ونشیب این مسیر چه ناگهان رفتی و ما را در این مسیر تنها گذاشتی.

به یاد مبارزانی که سینه ی خود را سپر کردند و برای سوسیالیسم و برابری، آزادی را فریاد کشیدند تا

 رهایی انسان همواره هدف اجتماعی دهکده ی جهانی باشد؛ به امید روزی که زنان و مردان آزاده در

 بستری رشد یابنده، "نابرابری" را به تاریخ افسانه ها بسپارند.

به بهانه ی بهزاد و به زبان بهزاد، این نوشتار را به همه ی مبارزان، به ویژه کمونیست ها، زنان و

 کارگران جهان تقدیم می کنم:

 

یادمان لحظه ها

فریادهای در گلو مانده ی دیروز، کجایید؟

بی نیازان را چه حاصل، ریشه ی بالندگی

خار وخس را تا چه میزان، طعنه ی بی مایگی

آه افسوس

و صد افسوس که جنگل همه سوخت

بلبلان نیز برفتند همه

شب پرستان در پی وارونگی

شاخه ها را، تک درختان را

بریدند و گزیدند و نهادند جهان را

 

فریادهای در گلو مانده ی دیروز، کجایید؟

شمایان که رهایی را سرودید، کجایید؟

هان؛ ای اهالی دهکده ی خاکی و سنگ،

گرچه تنهایم

گرچه یارانم همه رفتند و با عصیانگری

سرفرازی را به انسان هدیه کردند

اما

فریادشان، صدایشان، نگاهشان

رفتار انسان منش پر شورشان

هنوز،

مانده بر سینه ی پر آشوب من

مانده بر حنجره ی نالان من

مانده بر این قلب زخم آلود من

مانده بر درون پر غمبار من

هان؛ ای اهالی دهکده ی سکون و سرد،

گرچه یارانم کنارم نیستند

اما هنوز،

از لرزش ترنم پر بارشان

باران و چشمه ساران، ترانه می خوانند

هنوز،

از بینش و اندیشه ی رسایشان

آسمان و کهکشان ها، ستاره می کارند

هنوز،

 

ماندگاران نیز

خسته و نا آشنا

روی زمین، می جهانند دمی و بازدمی

تا میان این کسان یا ناکسان

کوله بار خشم خویش را

به تنهایی یک شاخه گلی

بی نام و نشان

به فراروی زمان

کوچ دهند

و پیام آور "انسان" باشند

 

امروز اگر فردای دیروز است،

امروز اگر دیروز فرداهاست،

پس چرا مسیر عشق افسانه است؟

پس چرا خش خش برگی زیبا

در پاییز زیر پا نالان است؟

پس چرا آدم وامانده ی این کاروان خاموش است؟

پس چرا شعله ی عشق فانوس است؟

 

من در این گسستگی

من در این گسیختگی

من در این سرگشتگی

در دل توفان ها

یا در آسایش خواب آلوده ها

یا در این بی راهه ها

در هیاهوی همه بی مایه ها

من به تنهایی یک لاک به دوش

به تابش، رویش

به زایش، دانش

به خورشید فروزان

به شادی، ساز و آواز

به انسان و رهایی

و به سرمستگی عشق

هنوز

باور دارم

و سرانجام

به ستایشگری عشق

و سرشاری "انسان"

همچو یارانم

هنوز

باور دارم

 

ساسان دانش

پاریس

16.04.2012

 

 

مطالبی که فقط متعلق به اين سايت مي‌باشد، انتشار آن با درج منبع آزاد است