بسیاری همین جا خواهند گفت، "آها، یعنی بلافاصله سوسیالسم و انقلاب
سوسیالیستی می خواهند!" این طور نیست؛ هیچ مارکسیستی از ضرورت عینی
تغییر شیوۀ تولید، استراتژی مبارزاتی در یک انقلاب معین را استنتاج
نمی کند. از روز روشن تر است که در جنبش جاری در ایران (و در مصر و
تونس نیز) هم اقشار وسیعی وجود دارند که صرفا خواسته های دموکراتیک
دارند، و هم تودۀ طبقه کارگر ایران (و مصر و تونس) هنوز، دقیقا به
دلیل نداشتن آزادی های سیاسی، برای عملی کردن سوسیالیسم آماده
نیست. "نظام مطلوب سیاسی" برای انقلاب آتی ایران تنها با در نظر
گرفتن این دو واقعیت ظاهرا متناقض می تواند به درستی تعیین شود:
یعنی از یک سو این واقعیت که بخش وسیعی از مردم، شامل کارگران، به
طور عینی خواست آزادی های دموکراتیک را دارند (و تودۀ طبقه کارگر
نیز برای سوسیالیسم آماده نیست)، و از سوی دیگر این واقعیت که، حتی
وقتی جنبش انقلابی موفق به سرنگونی این رژیم شود، آزادی های
دموکراتیک کسب شده بدون فراتر رفتن از سرمایه داری نمی توانند
تثبیت شوند و پایدار بمانند. در واقعیت امر مساله از دو حالت خارج
نیست:
الف) یا نظام سیاسی برآمده از پیروزی انقلاب در سرنگونی جمهوری
اسلامی، در دست بورژوازی خواهد بود، یعنی حکومتی که منافع سرمایه و
طبقه سرمایه دار را حراست می کند، و بنابراین عامدانه نمی خواهد به
سرمایه تعرض کند. در چنین حالتی، بهترین قانون اساسی دموکراتیک و
لائیک و خوش نیت ترین زمامداران دموکرات منش نمی توانند استقرار
آزادی های سیاسی را تأمین کنند، و در نتیجه چنین "حکومت برآمده از
پیروزی انقلاب" ناگزیر از تعلیق و سرکوب آزادی های دموکراتیک می
شود.(5) صحت این نکته ابدا امری محدود به منطق و تحلیل نظری نیست.
کافی است به مصر امروز و سکوت لیبرال های محترم مصر در برابر تلاش
های "پس از پیروزی انقلاب" برای ممنوعیت قانونی اعتصاب کارگری نگاه
کنیم.
ب) و یا نظام برآمده از سرنگونی جمهوری اسلامی، حکومت کارگران و
زحمتکشان است. چنین حکومتی، وقتی ببیند که تحقق و حفظ خواسته های
دموکراتیک انقلاب با منافع سرمایه و سرمایه داران برخورد می کند،
ابدا ابائی از تعرض به سرمایه نخواهد داشت؛ و مهم تر از این، برای
تحقق خواستۀ دیگر انقلاب، یعنی «نان»، اساسا ناگزیر است به سرمایه
تعرض کند و خواسته های اقتصادی تودۀ کارگر و زحمتکش را علیرغم
منافع سرمایه تأمین نماید. برای حکومت کارگران و زحمتکشان، برخلاف
"جمهوری دموکراتیک و لائیک" چپ ترین لیبرال ها، تحقق و حفظ آزادی و
دموکراسی در گرو تدوین یک قانون اساسی دموکراتیک هرچه دقیق تر، در
گرو نیات خیر زمامداران آن، یا "روشنگری" و وقوف جامعه به ژرفای
معنای آزادی و دموکراسی نیست. حکومت کارگران و زحمتکشان دقیقا به
این دلیل که برای تأمین خواست «نان» ناگزیر است به سرمایه تعرض
کند، به طور طبیعی زیربنای اقتصادی و اجتماعی برقراری آزادی های
سیاسی را تضمین می کند. (دقت در تدوین قانون اساسی دموکراتیک،
دموکراتیک منشی زمامداران، و حتی روشنگری فرهنگی، تنها در صورت
وجود چنین پایۀ مادی ای می توانند مؤثر بیفتند.) ضرورت تعرض به
سرمایه در همین "مرحلۀ دموکراتیک" انقلاب به این معناست که، چنانچه
پیروزی انقلاب در سرنگونی جمهوری اسلامی با حکومت کارگران و
زحمتکشان همراه باشد، این حکومت در عمل راهی جز این ندارد، و همین
را حتی به تجربه خواهد آموخت، که نفس تعرض به سرمایه برای تحقق
«نان و آزادی» گرچه لازم است، اما برای دوام همین «نان و آزادی»
کافی نیست؛ و می باید بطور سیستماتیک نظام تولیدی دیگری را جایگزین
نظام اقتصادی سرمایه داری کند. برای حفظ و گسترش دستاوردهای انقلاب
پیروزمند علیه جمهوری اسلامی، حکومت کارگران و زحمتکشان بطور طبیعی
می باید به سوسیالیسم گذر کند.(6)
بازگردیم به بحث: برخلاف آنچه لیبرال ها به ما نسبت می دهند، و
برخلاف شیوۀ خود لیبرال ها، مارکسیست ها نظام حکومتی آتی در ایران
را از اعتقادات مکتبی خود استنتاج نمی کنند. "حکومت مطلوب" برآمده
از یک انقلاب پیروزمند، برای مارکسیست ها از تجزیه و تحلیل مشخص یک
انقلاب جاری و شرایط عینی تحقق خواسته های آن نتیجه می شود.
مارکسیست ها در جنبش جاری در ایران استراتژی انقلابی ای را دنبال
می کنند که به عروج حکومت کارگران و زحمتکشان بیانجامد و بتواند
گذار به سوسیالیسم را عملی کند. اما نه به این دلیل که باورهای
مکتبی شان آنها را به سوسیالیسم متعهد می کند، بلکه به این دلیل که
تنها در مبارزه علیه سرمایه و در گذار به سوسیالیسم است که خواسته
های تودۀ عظیم زن و مرد کارگر و زحمتکش ایران امکان تحقق بادوام می
یابد. مارکسیست ها از ضرورت تحقق خواسته های دموکراتیک و
غیرسوسیالیستی همین جنبش جاری آغاز می کنند، و این دیگر گناه آنها
نیست که از نظر عینی، برای ایران سال 2011 "حکومت مطلوب" متناظر با
تحقق این خواسته های دموکراتیک (برخلاف یک جمهوری دموکراتیک
بورژوایی برای انقلاب آلمان در 1848 یا حکومت کارگران و دهقانان
برای انقلاب روسیه در 1905) چیزی جز حکومت کارگران و زحمتکشان نمی
تواند باشد؛ و چنین حکومتی برای تحقق و حفظ خواسته های انقلاب، از
نظر عینی، می باید از دست اندازی به سرمایه آغاز کند و در عمل از
این فراتر رود و سرمایه داری را با سوسیالیسم جایگزین کند. به این
دلیل و بدون هیچ ملاحظه مکتبی است که مارکسیست ها در ایران 2011
موظفند در برابر "جمهوری دموکراتیک و لائیک" لیبرال ها از عروج
حکومت کارگران و زحمتکشان دفاع کنند. چون تنها حکومت این طبقه و
اقشار زحمتکش است که برای تأمین محتوای اقتصادی لازم برای تحقق
خواسته های جنبش جاری و انقلاب آتی، از تعرض به سرمایه و گام
برداشتن بسوی سوسیالیسم هراسی نخواهد داشت.
از قلم افتادن "نان" و علل انقلاب!
در مباحثات چپ ها در انقلاب بهمن، منشویسم دستکم این شایستگی را
داشت که به مارکسیسم از لحاظ صوری پایبند بود و خود را موظف می دید
تا محتوای اقتصادی "جمهوری دموکراتیک خلق" را بمثابۀ "سرمایه داری
مستقل و ناوابسته"، و در رادیکال ترین روایات در شکل "سرمایه داری
دولتی"، به روشنی بیان کند. البته امروز، در دومین دهۀ قرن بیست و
یکم، در عصر "جهانی شدن"، برای همه (حتی برای سمیر امین بمنزلۀ
آخرین بازمانده از نظریه پردازان وابستگی) روشن است که "سرمایه
داری ناوابسته" به بازار جهانی حتی اگر عملی باشد به کاهش سطح
تولید می انجامد؛ و همچنین، پس از سقوط بلوک شوروی و پیروزی "بازار
آزاد"، کمتر کسی پیدا می شود که مدعی کارآیی بیشتر سرمایه داری
دولتی در مقایسه با سرمایه داری خصوصی و بازار آزاد باشد. (سی و
چند سال پیش، در مقطع انقلاب بهمن، البته چنین نبود.) اما برخلاف
"جمهوری دموکراتیک خلق" منشویک های انقلاب بهمن، "جمهوری
دموکراتیک و لائیک" منشویک های امروز ما به هیچ محتوای اقتصادی
متکی نیست، و انگار اساسا مقولۀ اقتصاد و شیوۀ تولید از دستگاه
فکری شان غائب است. برای لیبرالیسم این امر عجیب نیست، زیرا لیبرال
ها مناسبات سرمایه داری را همیشه مفروض دارند؛ حتی تا آنجا که برخی
شان عروج تاریخی کاپیتالیسم و سلطۀ مناسبات سرمایه داری را، با همۀ
پیامدهای نابرابری اقتصادی و اجتماعی، امری طبیعی و نه اجتماعی
تلقی می کنند. اما برای امثال آقای دادور، که روشنفکر و کتاب خوان
هستند، اینقدر باید روشن باشد که نمی توان بعنوان یک سوسیالیست حرف
زد و از اقتصاد حرف نزد.
مسکوت گذاردن عرصۀ اقتصاد محدود به فراموش کردن "زیربنا" نیست،
بلکه مقالۀ فرامرز دادور در بررسی جنبش و انقلاب در ایران و منطقه
شرایط تحقق خواست سمبولیک "نان" را از قلم می اندازد. اگر از همین
خواست اقتصادی آغاز می کرد، به ضرورت تغییر ساختارهای اقتصادی می
رسید. سوال ساده این است: چرا مردم در این کشورها باید "نان"
بخواهند؟ پاسخ به این سوال از جانب صندوق بین المللی پول، بانک
جهانی، و سازمان تجارت جهانی (و بسیاری از اقتصاد دانان برندۀ
جایزۀ نوبل نیز!) این است که دخالت و سوء مدیریت دولت در اقتصاد
این کشورها باعث شده تا سرمایه داری هنوز در این کشورها رشد درست و
کافی نداشته باشد و در نتیجه فقر ایجاد شود و گسترش یابد. در
مقابل، این تنها لنینیست های افراطی نیستند، بلکه تمامی جنبش بین
المللی "علیه جهانی شدن" (یا به بیان دقیق تر، "جهانی شدن
آلترناتیو") سرمایه داری معاصر را علت بدبختی و فقر تودۀ مردم این
قبیل کشورها می شمارند. (حال برخی شان صرفا مدل نئولیبرالی مسلط در
جهان را مسبب می شمارند و مثلا اتخاذ مدل کینزی سرمایه داری را راه
حل می دانند.) مارکسیست های ایران، بویژه در شرایط بحران جهانی
اقتصاد سرمایه داری، شرط لازم برای تحقق خواسته های اقتصادی
کارگران و زحمتکشان را تغییر ساختارهای مالکیت و مناسبات تولیدی می
دانند، که به معنای شروع تحول سوسیالیستی در عرصۀ اقتصاد است.
آقای دادور، و هرکس دیگر که مثل ایشان مبّلغ "جمهوری دموکراتیک و
لائیک" بمنزلۀ حکومت مطلوب و جوابگو به خواسته های جنبش مردم ایران
است، باید به این قبیل سوال ها پاسخ دهد که: محتوای اقتصادی جمهوری
دموکراتیک و لائیک شما چیست؟ خواست سمبلیک "نان"، یعنی مطالبات
اقتصادی تودۀ کارگر و زحمتکش ایران را آیا این جمهوری قرار است در
چارچوب سرمایه داری متحقق کند؟ اگر آری، پس چرا تاکنون چه در ایران
و چه در سایر کشورها "نان" را از مردم دریغ کرده اند تا دچار
انقلاب شوند؟! آیا مانند صندوق بین المللی پول همۀ کاسه کوزه ها را
سر "دولت های ناکارآمد" خراب می کنید و دولت کار آمد (یا به بیان
نهادهای جهانی
good governance)
را چاره کار می دانید؟ وقتی در کشورهای پیشرفتۀ اسکاندیناوی راه حل
مبتنی بر حفظ کاپیتالیسم برای بحران سودآوری سرمایه اکنون باعث می
شود که مالیات بر سود و دارائی را کاهش دهند و اقدامات رفاهی نظیر
خدمات پزشکی و بیمه بیکاری را بشدت محدود کنند، آیا در کشوری مثل
ایران حتی برقراری رفاه نسبی عمومی در چارچوب مناسبات سرمایه داری
اساسا متصور است؟(7)
دقیق شدن در خواسته های عینی انقلاب هر مارکسیستی را به بررسی علل
مادی انقلاب می رساند. از دیدگاه مارکسیسم علت اصلی موج انقلابی ای
که در منطقه و کشورهای عربی برخاسته است را می باید در بحران نظام
جهانی سرمایه داری جستجو کرد. آنچه باعث می شود بحران جهانی اقتصاد
سرمایه داری آتش انقلاب را در وهلۀ اول در این منطقه روشن کند
البته همزمان شدن بحران اقتصادی با بحران حکومتی در این کشورهاست.
بطور نمونه، روشن است که در هیچ یک از کشورهای اروپائی، که هر روز
اخبار تازه تری از وضعیت شکنندۀ اقتصادی شان پخش می شود و به زودی
"نان" می رود تا شعار سمبلیک توده های کارگر و بیکار آنها نیز شود،
با بحران حکومتی مواجه نیستیم. (یا هنوز مواجه نیستیم.) شرایط
انقلابی ایجاد شده در شمال افریقا و خاورمیانه ناشی از ترکیب خواست
"نان" با "آزادی" است، که اکثریت بزرگ مردم این کشورها را رو در
روی دولت های سرکوبگر و دیکتاتوری این منطقه قرار داده است. اما نه
فقط خواست "نان" مستقیما حاکی از بحران شیوۀ تولید سرمایه داری در
این کشورهاست، بلکه خواست "آزادی" نیز، گرچه رابطه اش با بحران
سرمایه داری به اندازۀ خواست "نان" آشکار و مستقیم نیست، تماما در
تقابل با حاکمیت سیاسی سرمایه قرار دارد، و هیچ ربطی به دوقطبی های
ساده انگارانۀ لیبرالی، از قبیل سنت/ مدرنیته، یا لائیک/ مذهبی، یا
دست نشانده/ مستقل ندارد. در یک سطح انتزاعی می توان گفت که اساسا
به دلیل فاصلۀ طبقاتی بسیار زیاد و گسترش فقر و محرومیت است که
تمام این رژیم ها، که پاسدار مالکیت و مناسبات اقتصادی سرمایه داری
اند، از لحاظ ساختاری تنها استبدادی و دیکتاتوری می باید باشند؛
مستقل از اینکه (مانند ایران) مذهبی باشند یا (مانند تونس) تماما
لائیک، مستقل از اینکه (مانند مصر) متحد و مطیع امریکا باشند یا
(مانند سوریه) علیرغم مخالفت امریکا بر سر کار باشند، و مستقل از
اینکه (مانند عربستان) سنتی باشند یا (مانند الجزایر) مدرن. علت
اینکه چرا بحران جهانی سرمایه داری می باید نخست در این قبیل
کشورها، و در شکل ترکیب بحران اقتصادی و بحران سیاسی، به شرایط
انقلابی منجر شود را نیز می توان با یک تحلیل مارکسیستی از تمامیت
نظام اقتصادی-سیاسی سرمایه داری و یافتن "حلقه های ضعیف" این نظام
جهانی توضیح داد.(8)
دینامیسم انقلاب و مساله رهبری
محور اصلی مقالۀ دادور ضرورت شکل گیری رهبری سیاسی در انقلاب است،
که امری است واقعا حیاتی.(9) اما روشن است که قائل بودن به نفس
ضرورت رهبری سیاسی در انقلاب مرز سوسیالیست ها را با لیبرال ها
ترسیم نمی کند. برای باز کردن بحث تنها کافی است دو معیار را برای
روشن کردن تفاوت محتوای رهبری مورد نظر سوسیالیست ها و لیبرال ها
در نظر بگیریم: الف) ماهیت سیاسی (و طبقاتی) این رهبری چیست؟
سوسیالیستی است یا دموکراتیک؟ ب) نقش و فونکسیون این رهبری در
انقلاب چیست؟
در مورد معیار اول اینجا تفصیل زیادی لازم نیست؛ چرا که از مباحث
بخش های پیش روشن است که از نظر دادور این رهبری چیزی نیست جز یک
قطب سیاسی دموکراتیک که شامل "جبهۀ
گسترده از فعالین در جنبش دمکراتیک و آزادیخواه ایران" است و
"نمایندگان جریانات متنوع سیاسی و به ویژه سوسیالیست ها" در آن
حضور دارند. در مقابل، از نظر مارکسیست ها تنها با رهبری یک قطب
سیاسی سوسیالیست و کارگری است که جنبش انقلابی در ایران می تواند
به اهداف عینی خود برسد. این موضع، همانطور که بالاتر به تفصیل بحث
کردیم، نه به سبب اعتقادات مکتبی مارکسیست ها، بلکه متکی به تحلیل
عینی ای است که بحران اقتصادی-سیاسی نظام سرمایه داری را موجد
شرایط انقلابی در کشورهایی نظیر تونس و مصر و ایران بازمی شناسد. و
تفصیل بیشتر اینجا لازم نیست.
معیار دوم، نقش این رهبری در سیر انقلاب، اما به تفصیل بیشتری نیاز
دارد. دادور، با رجوع به تجربۀ متأخر سیر انقلاب در تونس و مصر، به
این توجه می دهد که بخاطر شکل نگرفتن یک جبهۀ وسیع با یک پلاتفرم
مشخص دموکراتیک در سیر جنبش انقلابی در این کشورها، اکنون امکان
تأثیر گذاری نیروهای مترقی و از جمله سوسیالیست ها در مجلس موسسان
زیاد نیست. بنابراین برای ایران لازم است که از همین امروز چنین
جبهه ای شکل بگیرد تا "در صورت وقوع تحولات انقلابی"، و به سبب
وجود چنین جبهه ای با یک پلاتفرم مشخص دموکراتیک و لائیک،
"نمایندگان جریانات متنوع سیاسی و به ویژه سوسیالیست ها در صورت
انتخاب به مجلس مؤسسان که نظام سیاسی آینده را تعیین می کند، قادر
باشند با طرح پلاتفرم ها و پیشنهادات مشخص خود در شکل گیری قانون
اساسی آینده، تأثیر قاطع داشته باشند".(10)
برای آقای دادور به نحو عجیبی نقش حیاتی چنین جبهۀ رهبری ای در
انقلاب پس از "وقوع تحولات انقلابی"، یعنی پس از سرنگونی رژیم، و
بمنزلۀ فراکسیونی در مجلس موسسان، ایفاء می شود. (ظاهرا این امر
نتیجۀ تعقیب تحولات روزانه در مصر و تونس است.) دو تبصرۀ کوتاه
برای نشان دادن سطحی بودن چنین نظری کافی است: اولا، حکومت ایران
با حکومت مصر یا تونس فرق دارد، و به هیچ وجه نمی توان سیر انقلاب
آتی را مشابه سیر انقلاب در این کشورها گرفت. (تا همین جا سیر
متفاوت جنبش انقلابی در لیبی، سوریه، یا بحرین، پوچ بودن این نوع
الگو برداری را نشان می دهد.) ثانیا، اگر یک قطب سیاسی کارگری و
سوسیالیستی در جنبش انقلابی مصر و تونس شکل گرفته بود و عملا هدایت
جنبش را بر عهده داشت، هیچ معلوم نیست که کنار زدن بن علی و حسنی
مبارک و تشکیل کمیسیون منصوب ستاد مشترک ارتش برای تدوین قانون
اساسی پیروزی انقلاب تلقی می شد، تا امروز توده ها را به چشم دوختن
به تشکیل مجلس موسسان و تکمیل پیش نویس قانون اساسی این کمیسیون
تشویق کنند. آقای دادور صرفا ارزیابی لیبرال های مصر و تونس را از
تحولات این کشورها تکرار می کند، و وظیفۀ سوسیالیست های مصر و تونس
را انتظار کشیدن برای تشکیل مجلس موسسان، تلاش برای راه یافتن به
این مجلس، و ارائۀ مفاد مترقی و دموکراتیک برای گنجاندن در قانون
اساسی آینده فرض می کند. (اما دستکم پیشروان جنبش کارگری مصر اکنون
مشغول کار دیگری هستند.)
جنبش توده ها در ایران مسألۀ فوری اش سرنگون کردن رژیم جمهوری
اسلامی است، یعنی همان "تحول انقلابی" که نقش رهبری مطلوب دادور
تنها پس از آن آغاز می شود. و یک معضل اصلی جنبش این است که اصلاح
طلبان اسلامی رانده از قدرت و لیبرال های هواخواه شان تلاش می کنند
تا همین "تحول انقلابی"، یعنی پروسۀ کنار زدن جمهوری اسلامی، با
کمترین تغییرات ممکن در ساختارهای سیاسی، و بدون هیچ تغییری در
ساختارهای اقتصادی، به فرجام برسد. ماهیت رهبری جنبش، نه در فردای
سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه در پروسۀ همین جنبش جاری است که تعیین
کننده است. امر تعیین کننده برای سیر جنبش انقلابی در ایران، برای
سیر انقلاب آتی ایران، و اساسا نفس اینکه جنبش توده ای جاری در
ایران به یک انقلاب تمام عیار تکامل یابد، بستگی تمام به خصلت
رهبری این جنبش دارد.
وجود گرایشات سیاسی مختلف در این جنبش، و مبارزه و رقابت گرایشات
سیاسی برای کسب هژمونی بر این جنبش، بازتاب وجود طبقات و اقشار
مختلف در این جنبش است. هر انقلاب بزرگ و اصیلی خصلت "همگانی" به
خود می گیرد، و به همین اعتبار طبقات و اقشار مختلف با منافع
طبقاتی نزدیک یا واگرا را در کنار هم قرار می دهد. خاصیت داشتن
تئوری و تحلیل از علل انقلاب این است که از ورای ظواهر و خصلت
همگانی انقلاب، سوسیالیست ها و انقلابیون را نسبت به روندهای مادی
و عینی ای که شکل دهندۀ سیر انقلاب هستند آگاه کند و مبنای طرح
استراتژی سیاسی واقع بینانه ای برای پیشروی انقلاب قرار گیرد. به
عبارت دیگر، مارکسیست ها موظفند استراتژی خود را با توجه به
دینامیسم عینی انقلاب، یعنی رابطۀ نیروهای محرک و مسیر انقلاب، طرح
کنند.
در جنبش جاری در ایران، همانطور که در انقلاب های مصر و تونس، همۀ
طبقات بزرگ جامعه، بورژوازی، خرده بورژوازی (در شکل تودۀ بزرگ جنبش
دانشجویی، زنان، جوانان)، و کارگران، حضور دارند. تحلیل مارکسیستی
که علت پایه ای انقلاب را در بحران سرمایه داری بازمی شناسد
بلافاصله به این معناست که نیروی محرکۀ این انقلاب تنها طبقه کارگر
می تواند باشد و اقشاری که بنا به منافع عینی خود دستکم بالقوه
قادر اند با طبقه کارگر همراهی کنند. بنا به علل مادی و دینامیسم
عینی انقلاب، بورژوازی نه فقط از نیروهای محرک انقلاب نیست، بلکه
نقش آن، دقیقا به این دلیل که وجودش وابسته به دوام ساختارهای
سرمایه داری است، تنها نقش بازدارنده در برابر امواج انقلابی است.
در ایران، و در مصر و تونس نیز، بورژوازی در صفوف انقلاب حضور دارد
اما از انقلاب نیست، و نقش عینی او تنها مهار و سقط جنبش انقلابی
می تواند باشد. سرنوشت جنبش انقلابی ایران را، همچنان که سرنوشت
انقلاب مصر و تونس را، این رقم خواهد زد که کدام طبقه، بورژوازی یا
طبقه کارگر، قادر می شود هژمونی خود را بر طبقات دیگر، و بویژه
خرده بورژوازی وسیع، حاکم کند و رهبری انقلاب را به دست گیرد.
"مسألۀ اصلی هر انقلاب، مسأله قدرت سیاسی است." مبارزه بر سر کسب
هژمونی بین طبقه کارگر و بورژوازی در محتوای خود چیزی جز مبارزه
برای شکل دادن به انواع متفاوت قدرت سیاسی برآمده از انقلاب نیست؛
اما این امر ابدا به بحث بر سر تعیین شکل "حکومت مطلوب و نهایی"
محدود نمی شود، بلکه از همین امروز در مبارزه بر سر طرح کدام خواست
ها، بر سر تعیین کدام اهداف در هر مرحله و هر عرصه از مبارزه، و
حتی بر سر اتخاذ کدام اشکال تاکتیکی لازم برای پیشبرد مبارزه،
جریان دارد. چرا که از روز روشن تر است که شکل "حکومت برآمده از
انقلاب" با بحث بر سر مطلوبیت کدام حکومت تعیین نمی شود، بلکه سیر
مشخص انقلاب تعیین می کند که، بسته به اینکه در سیر پیشروی انقلاب
کدام نیروهای اجتماعی عملا تقویت شده باشند، در فردای سرنگونی رژیم
چه نوع حکومتی جایگزین آن می شود.